+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 22:32 توسط خودم
|

دلم هوای یارم کرده امشب..........
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 23:16 توسط خودم
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 23:8 توسط خودم
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 22:29 توسط خودم
|
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی
و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی
تو فرصتی نداشتی
برای برداشتن سیب سرخی از دستانم
فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم
جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند
که لحظه ای توان ایستادن نداری
تو فرزند سفر بودی
و من نواده سکوت خویشتن
دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
جاده قدم های تو را دلتنگ است ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 20:59 توسط خودم
|
حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، خیس اشك هایم نشود
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 23:25 توسط خودم
|
بی تو هیچم هیچ همچون سال بی ایام خویش
بی تو پوچم پوچ همچون پوست بی بادام خویش
ای تو همچون غنچه عطر عصمتم را پاسدار
ای پناهم داده در خلوتگه آرام خویش
ای تو روشن تر ز هر مقیاس با دیدار تو
دیده ام صد کهکشان خورشید را در شام خویش
ای تو در من هر چه هستی ای تو در من هر چه شور
خون تاکستان هستی کرده ام در جام خویش
عطر نرگس های چشمم با نسیم هر نگاه
تا بهار سبز چشمت میبرد پیغام خویش
در تو خواهم خفت همچون قطره در دریای ژرف
در تو خواهم جست هم آغاز و هم فرجام خویش
در خزان عمرم و در سینه پروردم بهار
در شگفتم از شکفتن های بی هنگام خویش
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 23:23 توسط خودم
|
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود...
با تعجب به ماهی نگاه میكرد...
با خود میگفت: سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نمیكند!؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 23:21 توسط خودم
|
کاش می دیدم چیست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاریست! صدای قلب تو
را ،پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم من در آن لحظه که صدای موسیقی احساس
تو را می شنوم برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در
آتش سبز! نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر می بینم..... کاش می گفتی چیست
آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاریست
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 23:20 توسط خودم
|
بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!
و به گل های فرخفته به دامان سکوت
من به یک کوچه ی گیج
گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم
و بر یک زمزمه ی عابر مست
که ز تنهایی خود نا شاد است
من به دلتنگی شبهای ملول
و تهی مانده خود از شادی
ذهنم از خاطرها سرشار
و فرو آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...
من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!
من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور
که در آن فانوسی می سوزد!
و در آن جای تو مانده است تهی...
و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!
که ز بی آبی پژمرده شدند
من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...
و به یک معجزه می اندیشم...
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 23:15 توسط خودم
|